تبليغاتX
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
ساخت قالب وبلاگ.لوگو.تيتر فلش و...
Powered by:

blogfa.Com

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد
: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: “مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
برات 10 تا \ میفرستم
 
9 تا طبیعی \
 
 1عدد مصنوعی \
 
  
تا وقتی که آخرین گل خشك بشه
 
  
 
دوستت دارم

  

  \\ \ \ \ \ \

[+] نوشته شده توسط مهشید در 23:33 | |

 می دهد سلام
باز باد خوش خبر ، 
بهار شکفته رامی دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا ، 
جامهایشان
می زند به جام ، باز ابر باردار
 خیمه می زند به روی بام ،  
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پراکند به رقص صوفیانه اش ، گیسوان سبزفام
 
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف
با گذار آبهای رام ،  
روز می رسد
روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، 
مردمی به راه مردمی نهاده پا
 در سرور سال نو  ، سال نو سلام

[+] نوشته شده توسط مهشید در 23:20 | |

 قو را ﺑﻨﮕﺮ. آرام است و در خود غرق است. ببينيد حتي در آبي كه جاﻳﮕاه ﻫﻤﻴﺷﮕﯽ اوست فرو نمي رود با آن يكي نمي شود , بلكه فقط در سطح آن قرار مي يرد.

-         راست مي ﮔويي . ﭼرا ﭼنين است؟

-         به زيبايي خود دلخوش است , در روياهاي خود غرق است . براي او دنياي وسيع رويا جاي نياز به عواطف را رفته است .

-         آيا رضايت رويا جاي ﺗﭙﺶ هاي هيجاني عشق را مي يرد؟

-         فكر نمي كنم بتوان يزي را جاينشين عشق نمود.

-         س ﭼرا او به دنياي رويايي خود ﭘناه برده؟

-         ون جاي امني ست , خطري تهديدش نمي كند . نه بي وفايي , نه دﻟﺷﻜﺴﺗﮕﯽ , نه مرﮒ يا دلسردي . او به دلخواه خود عشق مي آفريند و همان جوري ادامه مي دهد كه دلخواه اوست.

-         زنديش دﻟﭙﺬير نيست؟

-         نه , اما قو اين را درك نمي كند . او دنياي دﻳﮕري نمي شناسد.

-         س نمي توان نزديكش شد.

-         بله. اين سردي و دوري حصار اوست , حصاري از جنس بلور كه بسياري نام وقار يا معصوميت به آن مي دهند. اما وقار و معصوميت وقتي معنا دارد كه ﻧﮕﻪ دارندهْ ﺗﭙشي از دل و جهشي از عشق باشد .

-         حال كه دقت مي كنم , حرفت را در مي يابم. قو نه به خورشيد ﭼشم مي دوزد , نه به دنبال ماه مي ﮔردد , نه ستاره را مي بيند و نه دنبال  روانه مي كند...

\

[+] نوشته شده توسط مهشید در 23:19 | |

:: مطالب پيشين