تبليغاتX
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
ساخت قالب وبلاگ.لوگو.تيتر فلش و...
Powered by:

blogfa.Com

 

[+] نوشته شده توسط در 18:26 | |

عالم جان بي حسين بن علي جانان ندارد هر که بر او دل نبندد دل نه بلکه جان ندارد شور بي آواز عاشورايي او پايان ندارد درد بي درمان دل جز عشق او درمان ندارد اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْن وَعَلى عَلِىِّ بْن الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْن وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

 

با اینکه سفینه النجاه است حسین لب تشنه،لب آب فرات است حسین مصباح هدی ورهنمای حسنات شوینده ی لوح سیئات است حسین اینجا همه خودرابه رنگ خانه خدا در آورده اند وچشمان دلشان بارانی است وبرسفره عشق حسین غمبارند جوهر مهر،درسرشت من است چه کنم عشق،سرنوشت من است به ولای حسین می نازم که کلید در بهشت من است فرارسیدن ماه محرم ماه ازجان گذشتگی ماه عشق وشور وفریاد ماه سرافرازی برفراز نیزه ها تسلت باد


سلام من به محرم....\

سلام من به قافله...

سلام من به عشاق...

سلام من به مظلومیت...

سلام من به حسین...

سلام من به شهدا...

سلام من به روضه...

سلام من غربتت حسین....

سلام من به کربلا....

باز هم محرم آمد.....

نمی گویم ماه غم......

می گویم ماه عشق.....

دوباره مشکی ها را آماده کنید....

چشمها و قلبهایتان را آماده کنید....

سینه هایتان را آماده کنید...

نمی دانم....نمی دانم چرا دلتنگ محرم می شوم

دلتنگ ناله های شب عاشورا....

دلتنگ اشکها و هیئتها.....

دلتنگ بوی عطر سیب.....

امسال محرم کربلا نیستیم....

ولی به یاد کربلا هستیم

خودت کربلاییمان کن........

یا حسین......

[+] نوشته شده توسط مهشید در 10:58 | |

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه 
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست

[+] نوشته شده توسط مهشید در 10:54 | |

دیگر نه تو نه او نه هیچ کس

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد...

ازاين واهمه به دور خواهم شد

 تنهايم گذاريد...http://sweetscentoflove.blogfa.com/

از اين روز مي ترسيدم ،سراغم نياييد

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد.....

اگر ذره اي از خاكم باز گردم.

تنهايم گذاريد.....http://sweetscentoflove.blogfa.com/

دگر دلي نمانده ويرانه گشته خانه

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد.....

شكستنم همين بود،

.تنهايم گذاريد...http://sweetscentoflove.blogfa.com/

بيشتر از اين نمانده ، اين اوج خستگيم است

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد.....

هر كدام كنار منين و من تنهاترين تنها،

تنهايم گذاريد...http://sweetscentoflove.blogfa.com/

با تو بودن لذت آرامش هست برايم.،اما،

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد.....

نمي خواهم اندوه ام بهر تو باشد

تنهايم گذاريد.....http://sweetscentoflove.blogfa.com/

ساحل دريايم را كسي نديد ،

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد.....

اين دل شكسته را تنها گذاريد...

تنهايم گذاريد.....http://sweetscentoflove.blogfa.com/

از اين پس از خود گويم

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد.....

از اين ويرانه،ز اين كاشانه

تنهايم گذاريد.....http://sweetscentoflove.blogfa.com/

شايد ندانيد غمتان مرگي بود برايم

http://sweetscentoflove.blogfa.com/تنهايم گذاريد....

به پايان رسيدم دگر چون گل شكسته

تنهايم گذاريد...http://sweetscentoflove.blogfa.com/

[+] نوشته شده توسط مهشید در 10:7 | |

سلام.

من نتونستم برم یعنی اگر برم دیگه هیچی ندارم.

دلم از این دنیا پره داره همینجور باهام بازی میکنه . نمیدونم کی این بازی تموم میشه .

میخواااااااااااام بمیررررررررررررررررم.

بسه دنیا دیگه بسه دیگه کار نده دستم  من به ساز تو میرقصم من به ساز تو میرقصممممممممممممممممممم.

 

آهنگ دوست داشتنیم که آرومم میکنه.

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم.

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده.

دلم گرفته آسمون از خود تن خسته ترمممممم تو روزگار بی کسی یه عمر که دربه درم.

حتی صدای نفسم میگه که تو یه قفسم  من واسه آتیش زدنت یه کوله بارشم بسم.

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن.

منو به بازی میگیرند عقربه های ساعتم هر کی یه  تقدیم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدمه شکستتممممممممممممممممممممممممم

[+] نوشته شده توسط مهشید در 13:22 | |

 

ولی با دلتنگی‌ات چه می‌کنی؟ نگو که دلتنگ نیستی،‌ چرا که نمی‌توانی غمی که این روزها در ته چشمت موج می‌زند را پنهان کنی. انگار هنوز خو نگرفته‌ای به درختانی که هیچ وقت پشتشان قایم‌باشک بازی نکرده‌ای، پنجره‌هایی که بوی قرمه‌سبزی آشپزخانه را به کوچه هدیه نمی‌کنند، کوچه‌هایی که در آن ها گم نشده‌ای و خیابان‌هایی که تو را به یاد هیچ کس نمی‌اندازد.
نمی‌دانم، شاید این منم که اشتباه می‌کنم، به قول شاعری که نمی‌شناسمش:
شنیده‌ام که رفته‌ای بهار را میان مرزهای تازه جست‌وجو کنی/ بهار را چنین خیال کن که یافتی!/ تو جان خسته را چه می‌کنی؟
 
خیلی دوست دارم سعید جان  این گلم تقدیم به تو عزیزم
\
 
عید غدیر مبارک همراه با بهترین آرزوها برای شما دوستان عزیز

[+] نوشته شده توسط مهشید در 9:56 | |

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

از تو بگذشتم و بگذاشتمت بادگران/ رفتم از كوی تو لیكن عقب سر نگران/ ما گذشتیم و گذشت آن چه تو با ما كردی/ تو بمان و دگران وای به حال دگران ... / زنده یاد شهریار

[+] نوشته شده توسط مهشید در 9:49 | |

:: مطالب پيشين