تبليغاتX
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
ساخت قالب وبلاگ.لوگو.تيتر فلش و...
Powered by:

blogfa.Com

با تو هستم



با تو هستم تا فراسوی زمان تا آخرین مکان

در کنار تو و در قلب تو

بی تو بودن بیهودگیست

هر آنچه را که خواستم در تو یافتم پس تو می شوم

تا ما شویم

لبخند تو جان می دهد به این دل خسته پس بخند

شاد باش چون شادی تو شادی من است

هر زمان غمگینی دلم می گیرد پس غمگینم

مکن با تو هستم تا خود صبح تا بیکران تا

 هر جا که عاشقی ست

از پیش من نرو چشم من چشمان تو را می خواهد

وقتی به دنیا آمد در گوشش اذان گفتند

وقتی مرد برایش نماز خواندند

چه فاصله ی کوتاهی است فاصله ی بین اذان و نماز

اگر تمامی خلق گرگهایی هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه ی بی پناهان شوی.

                                                                                    (دکتر علی شریعتی)

جمله ای از یک دوست مهربان روزی که حالم خیلی خراب بود ونمیتونستم کسی که دوست دارم رو ببخشم

(( دیگران را ببخش نه به این خاطر که آنها لیاقت بخشش را دارند بلکه چون شما لیاقت آرامش را دارید.))

سرنوشت ننوشت گر نوشت  بد نوشت ولی این را بدان که سرنوشت را  نمی توان از سر نوشت.

امروز به این قسمت شعر فروغ فرخزاد رسیدم خیلی دلم گرفت

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست

ای ستاره ها ستاره ها پس دیار جاودان عاشقان کجاست

 

آنقدر از خود سردم که نمیدانم چه هستم؟ از چه هستم؟ تا کی هستم؟ من چه هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دل تنگ

[+] نوشته شده توسط مهشید در 18:31 | |

::

سلام به مهشید جوون گلم و همه اون کسایی که مطالب این وبلگ رو می خونن

اول از همه از مهشید جونم می خوام که صبور باشه و زیاد خودشو ناراحت نکنه

شما هم حتما مثل من شنیدین که قشنگی عاشقی به همین نرسیدناشه

و دوم از شما بازدید کننده می خوام یه خواهشی بکنم و اونم اینه که از اوون حرفایی که تو قسمت

نظرات نوشتین ننویسین می دونید که مهشید الان به اندازه کافی ناراحته و نباید بیشتر از این ناراحتش

بکنیم.

از تک تکتون ممنونم

خدا حافظ شما

 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون نهم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

[+] نوشته شده توسط در 13:45 | |

سلام بارانم عشقم دنیا م

ازدواج تو  تبریک میگم .انشالله خوشبخت بشی

باران جان تبریک میگم

دوستت دارم و بدان همیشه و همه جا بیادتم گلم

کی اشکامو پاک میکنه شبا که غصه دارم

                                         دست رو موهام کی میکشه وقتی تو رو ندارم

 

عزیزم  امیدوارم به پای هم پیر بشین و همیشه در کنار هم خوش و خرم زندگی کنید به همراه  یه دختر توپلی که خیلی دوست داشتی

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!

 

[+] نوشته شده توسط مهشید در 18:15 | |

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.ش اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند
خداوند لبخند زد فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.
خدواند لبخند زد و گفت:‌ فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد.
می توانی به راحتي او را مادر صدا كني

[+] نوشته شده توسط در 15:38 | |

بازهم بوی بهار و غوغای لحظه های زنده و عجول، فضای پیرامونم را آکنده ، ولی من مثل تک تکِ روزهای زمستان، اسیر رخوت خویشم .
زمستان را همیشه بیشتر دوست داشته ام ،انگار بافطرتم همسوتراست از دیگر فصلها... وحالا طبیعیست که اندوهم از رفتنش، بر شادی استقبال بهار می چربد !
 
از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم، دو سال گذشته ... شاید برای ایجاد یک تحول روحی وبرقراری ثبات و یافتن مسیر، زمان اندکی باشد ولی برای شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود! گرچه حادثه ای که زندگیم را طرحی نو زد، تنها به سرعت یک چشم برهم زدن اتفاق افتاد ولی شگفتا که غافلگیرم نکرد ... سرنوشت همیشه با آدمی همراه است، کابوسهایم بارها این روزها را تذکر داده بودند، گرچه پیش از وقوع بسیار مهلک تر می نمود!!!
 
حالا اهمیت امید را می فهمم ومعنی خواستن را، اعتراف میکنم بارها نا امید شده ام، ولی در آخرین گام، همیشه بهانه ای برای بودن یافته ام؛ بهانه ای برای ماندن و مقاومت کردن... واز همه مهمتر خود زندگی بود، که بسیار دوستش داشتم و نرگس، که پذیرش شکستنش برایم دشوار است  وایمان به او که همیشه هست، نزدیکِ نزدیک ؛ به اینکه مهربان است و همه چیز را می داند وآرامش در سایه ی این ایمان، درد را قرین شادی میکند... اینجا تنها جاییست که قانون محدود کننده ی شادی وجود ندارد؛ درراه ایمان هرچه بیشتر بدهی شادتری . ومن هنوز منتظرم !
 
ãی ÏÇäã ÑæÒی ÎæÇåی ÂãÏ

[+] نوشته شده توسط در 15:36 | |

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . مثل هميشه آخر حرفم ، حرف آخرم را با بغض مي خورم .
عمري ست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ؛ باشد براي روز مبادا . اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست . آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا ، روزي درست مثل همين روزهاي ماست . اما كسي چه مي داند ، شايد امروز نيز روز مبادا باشد .
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . هر روز بي تو روز مباداست .
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند . آيينه ها دعوت ديدارند . ديدارهاي كوتاه ، از پشت هفت ديوار . ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف ؛ ديوارهاي تو ، ديوارهاي من . ديوارهاي فاصله بسيارند  .
 
آه ديوارهاي تو همه آيينه اند ؛ آيينه هاي من همه ديوارند .
دوستم الان نه دستان گرم تو هست نه چشمان پر از اشک عسلی ات . اما دارم میخوانم ، مگر نگفتی فقط او را بخوانم .
التماس دعا دارم .
 ببین رفیق ! حرف کمی نیست ، یک نفر دارد التماست میکند و می گوید التماس دعا .

 

[+] نوشته شده توسط در 15:1 | |

و اما تو ... 
می دانم زندگی شعر نیست ، می دانم شاعر نیستم ولی اجازه بده برایت شعر بخوانم شعری را که دوستش دارم 
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
 
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
 
 

[+] نوشته شده توسط در 14:56 | |

هر وقت به یاد تو می افتم احساس می کنم باید چیزی بنویسم. چند خط از دریا. چند خط از ابر. چند خط از فرشته ها. چند خط از مهربانی.... در این زمانه ای که نه روی سنگها می شود چیزی نوشت و نه روی آبها برای تو نوشتن چه لذتی دارد.

باید از تو بنویسم. خوب می دانم چرا؟ وقتی در هوای تو نفس می کشم چشمهایم جز تو را نمی بینند و دستانم جز تو را لمس نمی کنند. وقتی سرگشتگی و تنهایی ام را به مهمانی خلوتم می برم و درهای خیال را بر روی خود می بندم در انتهای این بن بست هم می دانم که باید از تو بنویسم.

مهربانم! چشمهایت را دوست دارم. مرا به یاد رویاهای سبز و دلپذیرم می اندازد. دنیا را بارها در چشمهایت دیده ام. خودم دیدم که یک روز صبح خورشید پلکهایت را باز کرد و آرام از آن بیرون آمد. چشمهای خودم را نیز خیلی دوست دارم. چون هر وقت هوای بی تو بودن سنگین می شود و دلم از فراقت آتش می گیرد آن قدر اشک می ریزد و می بارد تا لایه شفافی از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.

هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چه قدر هم که دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم...

 

 \

[+] نوشته شده توسط مهشید در 16:58 | |

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند .

دو نجات یافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند . با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . دست به دعا شدند .

برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود به گوشه ای از جزیره رفتند .

 

نخست از خدا غذا خواستند .

فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن . آن را خورد .

سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت .

 

هفته بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست .

فردا کشتی دیگری غرق شد . زنی نجات یافت و به مرد رسید .

در سمت دیگر مرد دوم هیچکس را نداشت .

 

مرد اول از خدا خانه – لباس و غذای بیشتری خواست .

فردا به صورتی معجزه آور تمام  چیزهایی که خواسته بود به او رسید .

مرد دوم هنوزهیچ نداشت .

 

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد .

فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت .

 

مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود .

پیش خود گفت : مرد دیگر حتمآ شایستگی نعمتهای الهی را ندارد . چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد . پس همین جا بماند بهتر است .

 

     زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان آمد که میپرسید :

چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی ؟

پاسخ داد : این نعمتهایی را که به دست آورده ام همه مال خودم است . همه را خود درخواست کرده ام . درخواستهای او که پذیرفته نشد . پس لیاقت این چیزها را ندارد .

ندای آسمانی مرد را سرزنش کرد و گفت :

اشتباه میکنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید .

از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟

از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم .

 

     باید بدانیم که نعمتهایمان حاصل درخواستهای خود ما نیست بلکه نتیجه دعای دیگران برای ماست