تبليغاتX
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
ساخت قالب وبلاگ.لوگو.تيتر فلش و...
Powered by:

blogfa.Com

 

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهرویی در خواب شد در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمیدانم چه میجویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال وآبرو

 

او شراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من میگوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او میگویم ای نا آشنا

بگذر از من من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل  آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

 

[+] نوشته شده توسط مهشید در 18:24 | |

 در دو چشمم گناه میخندید

بر رخش نور ماه میخندید

در گذر گاه آن لبان خاموش

شعله ای بی پناه میخندید

 

 

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

باید از عشق حاصلی برداشت

 

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

 

[+] نوشته شده توسط مهشید در 18:23 | |

توآمدی ز دورها و دورها

                                                 ز سرزمین عطرها و نور ها

 

نشانده ای مرا کنون زورقی

ز عاجها ز ابرها  ز بلورها

 

                                                       مرا ببر امید دلنواز من

                                                 ببر به شهر شعر ها و شورها

[+] نوشته شده توسط مهشید در 18:15 | |

سلام دوستای گلم .

امیدوارم هر جا که هستید خوش و خرم باشید. راستش من چند روزیه حالم خیلی بده باید برم جایی تا یه کم فکر کنم در مورد زندگی گر چه فایده ای نداره احتمال داره تا ۱ ماه نباشم خلاصه برام دعا کنید چون حالم خیلی بده .

ای عشق همیشگی من مواظب خودت باش

قربان همتون . برام دعا کنید زیاد

[+] نوشته شده توسط مهشید در 15:11 | |

خری آمد به سوی مادر خویش
بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری
اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفت ای پسر جان
تو را من دوست دارم بیشتر از جان
زبین این همه خرهای خوشگل
یکی را کن نشان چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد
کمی عر عر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من
به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن
برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش
به افسار طلا پا پول نقدش
خریداری نموندن یک طویله
همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید
وصال عقد ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟
به عقد این خر خوش تیپ در آیی
یکی از حاضرین گفتا به خنده
عروس خانم به گل چیدن برفته
برای بار سوم خر پرسید
که خر خانم سرش یکباره چرخید
خران عرعر کنان شادی نمودند
به یونجه کام خود شیرین نمودند
به امید خوش و شادمانی
برای این دو خر در زندگی


[+] نوشته شده توسط مهشید در 8:32 | |

حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمیکنند!

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را

چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

 

دفتری که بسته شد دیگه بازش نکنید                قلبی که شکسته شد دیگه نازش نکنید

 

 

 

بدان اگر کسی تو را برای یکبار یک روز دوست دارم  تورا برای همیشه دوست دارم . من عشق را در تو تو را در دل دل را به هنگام تپیدن به خاطره تو دوست دارم

 

 

گویند همیشه خدا با ماست ای غم نکند خدا تو باشی

 

 

ای شمع آهسته بسوز شب دراز است

ای اشک آهسته بریز غم زیاد است

 

 

توبه کردم که دگر می نخورم یار اگر ساقی شود می بدهد من چه کنم

 

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد  کاش می شد لبخند را تمدید کرد

کاش می شد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

 

[+] نوشته شده توسط مهشید در 10:27 | |

:: مطالب پيشين